تبليغاتX

JavaScript Codes روياهای جوانی

روياهای جوانی

.

 

در عذاب تشنگی گم، حسرت من بوی گندم

بر دلم داغ شقايق از عذاب تلخ مردم

ازكسی كه مثل بختك

 تو شبام انداخته سايه يه سوال ساده كردم،

 نفرت من شده گلايه

 

+نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت9:24توسط افشين مرتضوی | |

 

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

     تا گفتم کی هستی

                       تو گفتی يه بی تاب

   تا گفتم دلت کو

                        تو گفتی که دریاب

 

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی توی جمع عاشقان تو صادق ترینی

 

   همون لحظه ابری رخ ماه آشفت،

                               به خود گفتم ای وای، مبادا دروغ گفت

مبادا دروغ گفت

 

afshin

شام مهتاب

 

هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری

من اون ماه و دادم به تو یادگاری

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03ساعت12:28توسط افشين مرتضوی | |

 

يكی بود يكی نبود زير گنبد كبود

لخت و عور، تنگ غروب سپری نشسته بود

زار و زار گريه می كردن پريا مثل ابرهای بهار گريه مي كردن پريا

از افق جرينگ جيرينگ صدای زنجير می امد

از عقب از توی برج، ناله شبگير می امد

پريا، گشنتونه

پريا،تشنتونه

پريا خسته شدين مرغ پر بسته شدين

چيه اين های های تون گريتون، وای وای تون

پرييای نازنين چتونه زار می زنين

توی اين صحرای دور توی اين تنگ غروب

نمی گين كه برف می ياد نمی گين بارون می ياد

نمی ترسين پريا

نمی لرزين پريا

دنيای ما قصه نبود پيغوم سر بسته نبود

دنيای ما عيونه هر كس می خواد بدونه

دنيای ما مار داره بيابوناش خار داره

هر كس باهاش كار داره دلش خبر دار داره

دنيای ما بزرگه پراز شغال و گرگه

دنيای ما همينه بخوای نخوای اينه

 

داریوش

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت17:20توسط افشين مرتضوی | |

 

خدایا این وطن ماًوای مایه

دل ودل دار دل، آروم مایه

نمی دم این ولایت را به دشمن

زمانی که حقیقت یار مایه

نیاد اون روز که ایران خوار گرده

بدست دشمنش بیمار گرده

الهی جان و مالم هر چه دارم

فدای وطنم ایران گرده

الهی دشمنت بی خانمون بی

ذلیل و در به در، در این زمون بی

نترس از دست غدار زمونه

که یار ملت ایران زمین بی

نیاد اون روز که ایران خوار گرده

به دست دشمنش ویرون گرده

الهی جان و مالم هر چه دارم

فدایی همه ایرونم گرده

************************

کس نیست که تا بر وطن خود گرید

به حال تباه مردم بد گرید

دی بر سر مرده ای دو صد شیون بود

امروز یکی نیست که بر صد گرید

 

داریوش

 

افسوس که فراموش میکنیم آن چه امروز داریم آرزوی دیروز مان بوده است

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/07/14ساعت13:8توسط افشين مرتضوی | |

 

نگاه كن از پس پرده نگاه كن مثل شطرنج زمونه

هر كسی مثل يه محره توی اين بازی می مونه

يكی مثل ما پياده يكی صد سال سواره

يه نفر خونه بدوشه يكی دوتا قلعه داره

يه طرف همه سياه و يه طرف همه سپيدن

روبروی هم يه عمر دارن مارو بازی میدن

اونهای كه اول بازی توی خونه تو و من پيش پای اسب دشمن مهره هارو سر بريدن

ببين امروز هم تو بازی همشون شاه و وزيرن

هنوز هم بدونه حركت پشت ما سنگر می گيرن

تاج و تخت شاه ديروزدر قلعه شو نمی شه

بخيالشون كه اين تاج سرشونه تا هميشه

يادشون رفته اين شاه كه به صد مهره نمی باخت

تاج و از سرش تو ميدون ، لشكر پياده انداخت

 

DARIUSH

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت10:19توسط افشين مرتضوی | |

 

چند تكه آرزو 

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنيم

کاش  بخشی از زمان خویش راوقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشم هایش تر شویم

کاش مثل پونه ها پر پر شویم


کاش وقتی چشم هایی ابریند به خود اییم و سپس کاری کنیم

کاش با رغبت پرستاری کنیم


کاش دلتنگ شقایق ها شویم به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم


فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی از اینجا به دریا می رویم


جای بازی با صدای موج ها دردهای آبیش را بشنویم


کاش مثل آب، مثل چشمه سارگونه نیلوفری را تر کنیم


کاش این پرواز را باور کنیم


کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم های خفته را رنگی زنیم


کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم


کاش با الهام، از وجدان خویش یک گره از کار دل ها کنیم


کاش رسم دوستی را ساده تر،مهربان تر، آسمانی تر کنیم


کاش در نقاشی دیدارمان شوق ها را ارغوانی تر کنیم


کاش اشکی، قلب مان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم


کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ما بجای ابر گريان شويم


کاش وقتی آرزویی می کنیماز دل شفاف مان هم رد شود

مرغ امین هم از آنجا بگذرد حرفهای قلبمان را بشنود

چند تكه آرزو



 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت9:15توسط افشين مرتضوی | |

 

عشق با اسم و رسم بیگانه است

 

از نظر ما در ذات عشق گمنامی است و زمانی که عشق درآید غبار نام و ننگ از وجود عاشق می زداید واگر ادمی دلبسته نام و نشان باشد یقین هنوز دچار عشق نگدیده است .

عاشقان روی جانان جمله بی نام و نشانند

نامدار را هوای او دمی بر سر نیامد

عاشق نشدی اگر که نامی نداری

دیوانه نه ای، اگر پیامی داری

اصولا در عشق مدح و ذمی وجود ندارد تا به تبع ان عاشق در پی نیک وبد یا نام و ننگ باشد و بنیاد عشق بر بد نامی استوار است .

البته این رسوایی و بد نامی عشق، خود نوعی نامداری است که هر کسی شایسته و سزاوارش نیست.

 

ناگفته نمونه که ما :

زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم

AFSHIN

وقتی . . . . . . .

وقتی كه دير نبود من به بودنش نيازمند شدم .

وقتی كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی كه ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتي او تمام كرد

من شروع كردم

وقتي او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی كردن است،

مثل تنها مردن !!! .

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت12:30توسط افشين مرتضوی | |

 

رازقي پرپر شد

 باغ در چله نشت

تو به خاک افتادي

کمر عشق شکست

ما نشستيم و

 تماشا کرديم

+نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت19:50توسط افشين مرتضوی | |

 

اگر خدا کفیل رزق است .                  غصه چرا ؟

   اگر رزفق تقسیم شده است .               حرص چرا ؟

 اگر دنیا فریبنده است .               اعتماد به آن چرا ؟

  اگر بهشت حق است .             تظاهر به ایمان چرا ؟

        اگر جهنم حق است .            این همه نا حق کردن چرا ؟

    اگر حساب حق است .                جمع مال حرام چرا ؟

اگر قیامتی هست .              خیانت به مردم چرا ؟

           اگر دشمن انسان شیطان است .              پیروی از آن چرا ؟

 

خداوندا

 

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم ، شهامتی تا

تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم .

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت18:53توسط افشين مرتضوی | |

 

 

شبی مست مي گذشتم از ويرانه ای ناگهان چشم مست من خيره شد بر خانه ای

نرم نرمك پيش رفتم تا كنار پنجره تا ببينم با چشم خود صحنه آشفته ای

پسری كور و فلج افتاده اندر گوشه ای مادری زارو پريشان همچو پروانه ای

پسرك از سوز و سرما مي زند دندان به لب

دختري مشغول عيش و نوش بار مردك ديوانه ای

بعد از آن لعنت فرستادم به خود كه دگر مست نروم بحرهر ويرانه ای

تا نبينم با چشم خود دختری عصمت فروشد بحر نان خانه ای

 

+نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت11:57توسط افشين مرتضوی | |